امید افغان

آیفون به صدا در می‌آید. صفحه را نگاه می‌کنم، کسی نیست. می‌فهمم امید است. برای اطمینان گوشی را برمیدارم و می‌گویم: «بله؟» می‌پرسد:«بازیافت دارید؟» می‌گویم:«صبر کن حالا میام» و گوشی آیفون را می‌گذارم. این دیالوگ هفتگی ماست، کوتاه ولی هر کس می‌داند چه می‌خواهد و چه گیرش می‌آید. یک کیسه پلاستیکی بر می‌دارم .دو تا سیب و دوتا هلو می‌گذارم. چشمم به شیرینی خامه‌ای‌ها می‌افتد. بیخیالش می‌شوم و دو تا تیتاب از کابینت برمی‌دارم. مانتویم را می‌پوشم و شال را توی پله‌ها روی سرم می‌کشم. در را که باز می‌کنم دارد به گونی نارجی رنگی که از قد و قواره‌ی خودش بزرگ‌تر است ور می‌رود. کیسه‌ی میوه‌ها را به سمتش می‌گیرم و می‌پرسم:«خوبی؟» کیسه را از دستم می‌گیرد و می‌گوید:«دستتون درد نکنه.» دستش زبر است وقتی که کیسه را می‌گرفت فهمیدم. نمی‌دانم جواب احوال پرسی را داده بود یا بابت خوراکی‌ها تشکر کرده. گفتم:«خواهش می‌کنم.» اغلب اوقات مکالمات ما همینقدر کوتاه است. به غیر از باری که بعد از دو هفته نبودن وقتی دیگر از آمدنش نا‌امید شده بودم زنگ را زد. بدون اینکه آیفون را بردارم کیسه پلاستیکی را پر کردم و لباس پوشیده پله‌ها را یکی دو تا پایین رفتم. از جلوی در دور شده بود. اسمش را هنوز نمی‌دانستم با صدای بلند گفتم:«اقا پسر، بیا» صورتش را برگرداند گونیش را وسط کوچه ول کرد و دوید سمت خانه. گفتم:«کجا بودی پس این دو هفته رو، گفتم حتما منطقه‌ات رو عوض کردی.)) سرش را بالا آورد و گفت:«دیدم بازیافت نمی‌دید زنگتون رو نزدم دیگه.» گفتم:«ولی من منتطرت بودم… اسمت چیه؟» گفت:«امید.» می‌گفت خودش ایران به دنیا آمده ولی پدر و مادرش از افغانستان مهاجرت کرده‌اند. کلمه‌ی مهاجرت همیشه برایم پر زرق و برق بود. خارج شدن از یک وضعیت بد برای زیست بهتر ولی برای خانواده‌ی امید خارج شدن از یک وضعیت بد فقط برای زنده ماندن بود. به خودم که آمدم امید رفته بود. در خانه را به هم زدم. شالم را روی دسته‌ی مبل ولو کردم و به سمت آشپزخانه رفتم. داشتم به سوالی که هفته‌ی بعد می‌توانستم از امید بپرسم فکر می‌کردم. خودم هم نمیدانم این کنجکاوی از کجا می‌آید. در یخچال را باز می‌کنم. باید بپرسم چرا مدرسه نمی‌رود. صدای هشدار در یخچال بالا می‌رود. ظرف شیرینی خامه‌ای‌ها را بیرون می‌گذارم و در یخچال را می‌بندم. خب معلوم است چرا مدرسه نمی‌رود، کلاس‌ها مجازی شده. یک شیرینی را انتخاب می‌کنم و سمت دهانم می‌برم. یعنی امید گوشی دارد؟ شاید هم واقعا مدرسه نمی‌رود. به شیرینی گاز می‌زنم، مزه‌اش توی دهانم می‌نشیند و پیدا کردن سوال را  برای هفته بعد می‌گذارم.

امید افغان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *