خیابان

 عصرها بعد از تمام شدن پستش مثل جادو شده‌ها به آنجا می‌رفت. اولین بار اسمش را از هم خدمتی‌هایش شنیده بود. محسن که بچه خرم‌آباد بود با چشم‌های گرد و بُراقی که آفتاب سوختگی صورتش را بیشتر می نماند با دهانی پر از کف، تعریف می‌کرد:

– کی میگه هواش بده، آدم شش ‌اش حال میاد .عین عروسی بود همه شیکا پیک و خوشگل…فک کردم رفتم خارج خداییش. لامصب خیابونه طولانی نبودا  ولی اندازه عمرم صفا کردم، قضیه‌ی هلو و اینا. من یکی که برگشتنی نیسم زمینا آقامو میفروشم میام همین جا، خدا رو چه دیدین یوخت یه شاماهیام به تور من افتاد دیگه از این پسر زلف بلندا که کمتر نیسم.

 شق و رق نشست و دستش را روی سر تراشیده‌اش کشید. چشمکی حواله دوستانش کرد و گفت:حالا ایشالا دفه‌ی بعد ممد آقا  روهم میبریم تا اینقد غریبی نکنه. چند تا از سرباز‌ها ریز خندیدند و بقیه هم مثل نارنجک بدون چاشنی ترکیدند. محمد پشتش به بقیه بود و چروک‌های نداشته‌ی ملافه‌اش را صاف می‌کرد، برگشت و با لب‌های بلاتکلیف یک لبخند نخراشیده ساخت و تحویل محسن داد. ولی ترکش‌هایی که در مغزش فرورفته بود به این راحتی ولش نکردند و تا صبح خوابش را  آشفته وتکه تکه کردند.

صبح با چشم‌های سرخ و بدن کوفته زود تر از همه آماده‌ی صبحگاه شد، از همان گره افتادن در بند‌های پوتینش گرفته تا شل احترام کردن به ارشداش آثار رژه‌ی ترکش‌های دیشب بود. بعد از نوبت پستش بی معطلی به آسایشگاه رفت. ساک لباس‌هایش را باز کرد. چنگی در دو دست لباسی که با خود آورده بود زد. از خیر لباس عوض کردن گذشت و به جایش شانه‌ی آبیش را کف دست جا زد و به مو‌های سیاه تازه جان گرفته اش کشید. با شنیدن صدای پا شانه را در ساک پرت کرد، کلاهش را روی سرش کشید و از پشت ردیف آخر تخت‌ها از آسایشگاه بیرون زد.

برگه‌ی خروج که در دستش لول شده بود را در جیب روی سینه‌ چپاند و به قدم برداشتن کنار دیوار پادگان ادامه داد. سر جاده که رسید کلاه نقابدارش را روی سر جابه جا کرد. کف دست‌های عرق کرده‌اش را به شلوارش مالید و یکی از دست‌هایش را جلوی  وانتی که می آمد، بالا برد. وانت سفید با سرعت از جلویش رد شد و با صدای خراشِ تایر‌ها روی آسفالت، چند متر جلو‌تر ایستاد. سرباز از ترسِ پشیمان شدن راننده با دست کلاهش را چسبید و سمت ماشین دوید.

راننده پیچ ضبط را چرخاند و پرسید: مسیرت کدوم وره؟

سرباز که هنوز نفس نفس میزد، تمام آب دهانش را یک جا قورت داد و بریده بریده اسم خیابان را پراند.

راننده از گوشه‌ی چشمش او را پایید: ما مسیرمون به اون بالا ها نمی‌خوره، حالابشین تا یه جا میرسونمت. از پادگان  06 میای دیگه؟

بدون اینکه منتظر جواب بماند شانه‌ای بالا انداخت، پیچ ضبط را تا ته پیچاند و پایش را روی گاز فشار داد. لرزش‌های ماشین گوش‌های سرباز را قلقلک می داد. صدای خواننده که عشقش را با داد و بی‌داد می‌خواست حالی معشوقش بکند، توی گوش هاش وز وز می‌ کرد.

پادگان فاصله‌ی زیادی با شهر نداشت. سرباز زودتر از چیزی که فکر می‌کرد با صدای راننده از جا پرید.

  •  ببین عمو اینجا که سوار تاکسی شی می‌برنت…گرفتی؟

سرباز بله‌ای گفت و شروع به زیر و رو کردن جیب هایش کرد.

  •  بیخیال عمو. مهمون من… زود پیاده شو  که کار و زندگی داریم.

سرباز سریع پیاده شد و تا خواست تشکر کند وانت کلی ازش فاصله داشت. کلاهش را برداشت و با ناخن‌هایش شخمی روی سرش انداخت و کلاه را سر جایش گذاشت. چند قدم جلو‌تر راننده تاکسی، ماشین جلویی را نشان داد  و گفت: پژو سبزه رو سوار شو.

 سرباز با گردن کج تک تک صندلی‌ها را بررسی کرد، پر بود. با نگاهی که لق می‌زد به تنها جای خالی روی صندلی عقب کنار یک دختر، زل زد. سرش را بالا آوررد و با نگاهی که بین صندلی و راننده جابه جا می‌شد پرسید: ماشین بعدی کی  میره؟

راننده گفت: معلوم نیس …استخاره نکن بیا بالا.

 سرباز تسلیم شد، کلاهش را برداشت و هیکل مچاله شده‌اش را روی صندلی جا داد . دست‌های عرق کرده اش را بین دو پایش جمع کرد و تنش را به سمت پنجره چرخاند. شیشه را پایین داد تا حرارت و بوی خیس عطرِ توی ماشین بپرد ولی باد فقط عرضه‌ی جنباندن شال دختر کنار دستی را داشت که صدای جیغ و داد از هندزفری‌‌اش شنیده می‌شد. سرباز مدام ول می‌خورد و وزنش را روی در انداخته بود. دختر آرام چیزی را در گوشی‌اش بالا و پایین می‌کرد و قلب‌های خالی را قرمز می‌کرد. سرباز خواست چشم‌هایش را برگرداند که نگاهش لای تاب مو‌های دختر گیر کرد، تا به حال فکر نکرده بود  موی صاف را بیشتر دوست دارد یا فر.

 فکرش مثل گنجشکی که سنگش بزنند از روی تار‌های پیچ خورده پرید و شروع به گشتن جیب‌های تنگش کرد، یادش آمد که پول‌هایش را در جیب عقبِ سمت چپش گذاشته. پول‌هایش را بیرون کشید، آرنجش از دستش در رفت و به بازوی دختر خورد. دختر نخودی خندید. سرباز ببخشید تندی گفت و بیشتر خودش را در صندلی چلاند. از پشت شیشه‌های دودی عینک دختر هیچ پیدا نبود.

سرباز پول‌های بیرون کشیده را در انگشت‌های عرق کرده‌اش فشرد، آنقدر که صدای چسب نواری روی یکیشان درآمد. ماشین  در سینه کش خیابان کم آورد.

 راننده گفت: بفرمایید. دختر پولش را سمت راننده گرفت و از در سمت سرباز پیاده شد. سرباز بعد از پیاده شدن دختر خواست دوباره سوار شود.

  •  کجا؟ مگه سعادت آباد نمی‌خواستی بری، همین جاست دیگه.

سربازکه سرخ شده بود، از پنجره جلو کرایه‌اش را حساب کرد و نفسش را بین دود اگزوز تاکسی فوت کرد.

مثل وقتی که بالای درخت، سیب برای گلی میچید، خودش هم نمی‌دانست آن جا چه کار دارد. همه جا بوی تازگی میداد ولی نه از علف و شبدر خبری بود و نه ازگل‌های وحشی، به جایش بوی عطر و دود سیگار‌ توی صورتش می‌خورد، نه از آن سیگار‌هایی که سهراب دور از چشم آقاجان دود می‌کرد و بویش بدتر از پهن بود. به گمانش سیگارهایشان عطری بود. مثل چای عطری خانم‌جان که برای مهمان‌ دم‌ می‌کرد.

دست‌ها و نگاه هایی قفل شده در هم، آن‌ همه بو و رنگ گیجش کرده بود و چشم و دماغ را می‌زد . فکرش بین دامن‌های چین دار گلی و لباس‌های توی ویترین مغازه‌ها در رفت و آمد بود، هر چه می‌خواست گلی را در آن لباس‌ها خیال کند یک چیزش جور در نمی‌آمد و مثل مرغ مش رحمت یک پایش می‌لنگید. تارهای لَختی که مثل یال‌های اسبِ در حال یورتمه چپ و راست می‌شدند نگاهش را به تاخت می برد. سر گیجه گرفته بود. تن های نرم ماده اسب های یال افشان، می آمدند و می رفتند و با تنه‌های ریزی که میخورد در پیاده رو بالا و پایین می‌شد. سر خیابان را گم‌کرده بود. چشم‌هایش ته خیابان را نمی دید. خیابان همین‌جور تا بی نهایت کش می‌آمد.

خیابان
برچسب گذاری شده در:     

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *